تبليغاتX
....دلداده به خورشید مثل آفتابگردون....


....دلداده به خورشید مثل آفتابگردون....

خداوندا اگر روزی جهان گردی

                                       ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

                                       از این بودن از این بدعت

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

                                      در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس

                                     که انسان است و از احساس سر شار است

.

.

.

خدایا از این دنیا که آفریدی بدم می یاد...

خدایا ای کاش قبل از این که این دنیا و آدماش رو می آفریدی ، یکبار فقط یکبار انسان می شدی و توی

این دنیا زندگی می کردی.

می گن بنده هاتو با عشق می آفرینی ، خدایا پس چه جوری حاضر شدی که ما توی چنین دنیایی زندگی کنیم؟؟!!!!!!!!!!!

خدایا بنده هات خیلی نامرد شدن ، نارو می زنن ،خیلی راحت دل همدیگه رو می شکنن،  خیلی زود همه چیز یادشون می ره ، دروغ میگن ،

می گن دوست دارم ولی ...

خدایا دلم شکسته...

خستم...

خیلی...

                                

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:31 توسط صنم و سارا| |

اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا  قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود ، می ترسم. از چیز هایی که برای نگاه کردن شان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم ، می ترسم .

از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمی توانم با کلمات انداره بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیدم . از حقارت خودم لجم گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روحم. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند.

به سرعت بزرگ شد .از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آن قدر که من مقهور آن شدم . آن قدر که وسعتش از مرز های "دوست داشتن" فراتر رفت . آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهدمرا در خودش محو کند .

اکنون من با همه ی توانایی که برایم باقیمانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم . تا گوی داغ را ، برای لحظه ای هم که شده ، بیندازم روی زمین .

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:42 توسط صنم و سارا| |

(( پروانه ی عشق ))

پروانه ای خواهم شد و به دور سنگریزه های سنگی قلبت ، آشیانه خواهم ساخت . با هر طلوعی ، پرواز کنان به دور چشمانت می گردم تا مرا لا به لای مژگانت احساس کنی . اما دریغ که تو مرا نخواهی دید ! با ل هایم را در شعله های عشقت به آتش می کشانم و به آشیانه میروم تا شاید سوزش شان قلبت را به درد آورد . اما مردن من هم قلبت را بیدار نخواهد کرد . چگونه خود را به تو بسپارم در حالی که تو زودتر از من پر میکشی ... اما من ، سرانجام به تو خواهم رسید ...

 

تقدیم به کسی که دوستش دارم ...

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط صنم و سارا| |

دوست دارم بدونم آخره قصه کجاست؟؟!!

.

.

.

.

.

.

شما می دونید؟!...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 15:8 توسط صنم و سارا| |

 آسمانی ترین ستاره ی هستی !

با تو ..............

جرقه های عاشق شدن ، در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید !

و ................

ترانه های عاشقانه ام

با تو .............

به حقیقت رسید !

و با تو ............

و وجود گرم توست که میخواهم بمانم !

و تا همیشه و همیشه ...........

                       در کلبه ی عشقم

             میزبان نفس های عاشقانه ات خواهم بود !!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:44 توسط صنم و سارا| |

باران اشک هایم بر روی عکس تو جاری میشود و نوشته هایم را سیل اشکانم در بر میگیرد و مرا به یاد آغوش گرمت که هیچ گاه در آن جایی نداشتم می اندازد .

 

تو با نگاهت مرا اسیر خود کردی  و با خشمت مرا میکشی و با لبخندت مرا زنده میکنی ولی وقتی تو را از دست دادم برای همیشه مردم و هیچ گاه مهر هیچ کس جز تو در قلبم نخواهد نشست .

 

معنای عشق برایم تازه شد و دیگر نمی توانم در برابر آن مقاومت کنم و خود را تسلیم تو می کنم و شاید دیگر دیر شده باشد ولی این را بدان که دیگر جز تو به هیچ کس فکر نمیکنم .

 

    شاید دلیل دوری من از تو این باشد که من نمیتوانم به تو بگویم دوستت دارم و این به دلیل غرور بی جای من است .

                                                   یک روز دیگر هم بدون تو گذشت ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:56 توسط صنم و سارا| |

اینقدر مست بود که نفهمید گریه کردم...

اینقدر مست بود که نفهمید صورتم از گریه قرمزه...

اینقدر مست بود که وقتی صورتمو با دستای مهربونش نوازش کرد نفهمید از اشک خیسه خیسه...

اینقدر مست که هنوزم که هنوزه نمیدونه اون کثافت از روی حرث و ولع باهاش چه کرده...

واااااااااااااااااااااای!!وای بر تو...

چرا؟واقعا چرا؟

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:10 توسط صنم و سارا| |

همدل دریا

می خوام بنویسم

امشب می خوام از همه چیزو همه کس بنوسیم

میخوام از تنهایی بنویسم

 می خوام از تکه تکه های دلی بنویسم که زیر رگبار حادثه ای از هم پاشیدند

می خوام از روح خسته ای بنویسم که خیسه خیسه

می نویسم از ننوشته ها

می نویسم از دختری از جنس باد ها همدل دریا همرنگ گلها

دختری که گم شد

دختری که همه فراموشش کردند

حتی با رون

حتی باد ها

 حتی دریا

حتی گلها

دختری که خواست بره راه نبود

خواست بخوابه خواب نبود

خواست بنویسه قلم نبود

خواست بسوزه آتش نبود

خواست گریه کنه اشک نبود

ولی یه نفر از بین این همه اومد پیشش

کسی که بوی بارونو می داد

کسی که دریایی بود هم جنس دلش

کسی که چشماش ماه بود و حتی تو شبای تاریک تنهاش نذاشت

دستاش آتش بود

کسی که خواب و رویای شبانه ی دخترک شد

اشکش شد و روی گونه های دخترک غلطید

ولی دخترک خوب می دونست اونم مثه کل ها بود فقط برای چنر روز و بعد از اون پپمرده می شد و فقط یک گل خشک در دستان دخترک می شد او خوب می دانست که او هم می رفت و تنها خاطراتش بود که باقی می ماند

و طولی نکشید که چنین شد

و اکنون دخترک در نزدیکی شماست

خیلی نزدیک

من اونو سال هاست که توی آیینه می بینم...

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:26 توسط صنم و سارا| |

 

 

 

 

    تنهایم ...

 

کاش می دانست ، کاش می دانست چقدر دوستش دارم ... شاید اگر می دانست اینگونه تنهایم نمی گذاشت ، تنهایی در بند بند وجودم رخنه کرده .  می خواهم بروم ... می خواهم به آخره دنیا بروم ... می خواهم به جایی بروم که هیچ کس مرا نشناسد ... می خواهم به جاده های فراموشی سفر کنم ... میخواهم با کوله باری از اندوه بروم و او را با تمام خاطرات شیرین تنها بگذارم ...اما از خود می پرسم به کجا باید بروم به کدام پناهگاه پناه ببرم که منه بی پناه را پناه دهد . در کوچه پس کوچه های زندگی آواره شده ام . به راستی باید به کدامین سو بروم که تو و خاطرات تو نباشد . کاش می شد به کودکیم بازگردم به آن زمان که دختری کوچک با افکاری کودکانه گرد عروسک هایم بودم . می خواهم بروم و غم را از درونم بیرون برانم تا دریچه ی قلبم را نفشارد ، قلب خسته ام مدت هاست که در اثر جفای روزگار غریب و تنها شده  ... من می روم و تو را با گوشه ای از قلبم که فقط به عشق تو می تپد تنها می گذارم ...

 

  

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:49 توسط صنم و سارا| |

نگران

خدایا من نگرانم

من نگران نگرانی های او هستم

من نگران اشک های آن پیرمرد فقیری هستم که با وجودی تهی ار غنایم در گوشه ای گدایی می کند و اشک می ریزد

آری من نگرانم

من نگران آن دو گربه ای هستم که هر شامگاه روی طاق کوتاه خانه ی ما سر چیزی جنگ دارند ولی ای کاش می دانستند که زندگی معنایی فرا تر از سیر کردن شکم خود دارد

من نگران آن چشمانی هستم که پی هر نگاهی عاشق می شوند و نمی دانند که نباید عاشق هر چشم و هر نگاهی شد نمی دانند نباید عاشق چشمانی شد که هیچگاه چشمان تو را نگاه نمی کنند

من نگران زندگیم...

نگران دنیا هستم....

من نگرانم...

تصوير اصلي را ببينيد

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:24 توسط صنم و سارا| |


Design By : Night Skin